|
آلیس در سرزمین عجایب
|
||
|
دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند |
روز قبل از اعدام ، خلیفه با بزرگان مشورت كرد كه چگونه بابك را درشهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند وی را ببینند. بنا بر نظر یكی از درباریان قرار برآن شد كه وی را سوار بر پیلی كرده در شهر بگردانند. پیل را با حنا رنگ كردند و نقش و نگار برآن زدند؛ و بابك را در رختی زنانه و بسیارزننده و تحقیركننده برآن نشاندند و درشهر به گردش درآوردند.
چون یك دست بابك را به شمشیر زدند، بابك با خونی كه از بازویش فوران میكرد صورتش را رنگین كرد. خلیفه ازاوپرسید: چرا چنین كردی؟
بابك گفت: وقتی دستهایم را قطع كنند خونهای بدنم خارج میشود و چهرهام زرد میشود، و تو خواهی پنداشت كه رنگ رویم از ترسِ مرگ زرد شده است. چهرهام را خونین كردم تا زردیش دیده نشود . به این ترتیب دستها و پاهای بابك را بریدند .
چون بابك برزمین درغلتید، خلیفه دستور داد شكمش را بدرند. پس از ساعاتی كه این حالت بربابك گذشت، دستور داد سرش را از تن جدا كند. پس ازآن چوبهی داری در میدان شهر سامرا افراشتند و لاشهی بابك را بردار زدند، و سرش را خلیفه به خراسان فرستاد .
آخرین گفتار بابک ( به نوشته کتاب حماسه بابک اثر نادعلی همدانی ( چنین بوده است : تو این معتصم خیال مکن که با کشتن من فریاد استقلال طلبی ایرانیان را خاموش خواهی کرد من لرزه ای بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که دیر یا زود آن را سرنگون خواهد نمود .
تو اکنون که مرا تکه تکه میکنی هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ایران ظهور خواهد کرد و قدرت پوشالی شما پاسداران جهل و ستم را از میان بر خواهد داشت ! (( این ر ا بدان که ایرانی هرگز زیر بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بیگانگان را تحمل نخواهد کرد من درسی به جوانان ایران داده ام که هرگز آنرا فراموش نخواهند کرد ))
من مردانگی و درس مبارزه را به جوانان ایران آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشیرش را برای بریدن دست و پاهای من تیز میکند صدها ایرانی با خون بجوش آمده آماده طغیان هستند مازیار هنوز مبارزه میکند و صدها بابک و مازیار دیگر آماده اند تا مردانه برخیزند و میهن گرامی را از دست متجاوزان و یوغ اعراب بدوی و مردم فریب برهانند . ....
سرم گیج می ره از اینهمه احساسات ضد و نقیض. یه روز خوبم. یه روز سکندری می خورم تو راه و بیراهه تلاش. تلاش واسه زندگی کردن. تلاش واسه نفس کشیدن منظم و همراه با آرامش.
همین هفته پیش بود که از شدت کار زیاد نمی فهمیدم کی خوابم می بره. اما دیروز با اینکه باید یه کتابیو تموم می کردم،یه حسی نمی ذاشت کتابه ورق بخوره. انگار خون تو رگهام لخته شده بود.
ریتم تلاش برای زندگی، عین ریتم ضربان قلب آدم تو کماست. دائم در حال تغییره.من گریه می کنم و خودم رو تصور می کنم وقتی از همه احساساتم دل بریدم و عین یه آدم عادی، خوبیا رو خوب می بینم و بدیا رو بد. واقعاچرا مثل 5 میلیارد آدم دیگه، منطقی نیستم؟؟!!
...........................................................................................................................................
پرانتز باز: عاشق این شعرم. شاعرش طبیب اصفهانیه. بیت بیتش پر از هنره و جای تفکر داره.وقتی می خونمش می رم تو یه زمان دیگه.تو یه خلاء قشنگ.اما بیت ۲ و ۵ با آهنگ و ریتم فوق العاده ش با بیتای دیگه واسم فرق داره.خدا بیامرزدت طبیب چه شعری گفتی.هربار که شعرو می خونم انگار تازه خوندمش.نمی دونم شایدم این روزا دیوانه شدم ...
امروز بالاخره فهمید چرا یه هفته ست حالش بده. چرا تب داره و هذیون می گه مدام. حالش بد بود. چون ...
فهمید چراحالش این مدت بد بوده و الان خوبه.چون وقتی اومد خونه یه چیزی ته دلش پر شده بود. دیگه مثل چند روز پیش خالی نبود.یه چیزی مث حس سرکندگی از بین رفته بود و برای یه هفته ش کافی بود.
نه واسه این که رفت بیرون و حال و هواش عوض شد. واسه دیدن اون بود. چیکار می تونست بکنه. حالا حالش بهتر بود. اونایی که هیچ احساسی ندارن هیچ حالی هم ندارن.نه بد نه خوب.
حالا می فهمید چرا حالش بد بود. چون ...
حالا میفهمید چرا به مرگ فکر می کرد و به قبر. به عاقبت بد هرچیز و ازدست دادن عزیزانش تو یه حادثه بد. چرا به جنگ فکر می کرد و به گم شدن . به قحطی و بدبختی و به همه چیزای بد عالم. همه چیز غیر قابل تحمل شده بود. حتی دیوارها هم داشتن اونو در بر می گرفتن ...
نه سر زدن به دوستای قدیمی علاجش بود نه شعر خوندن نه نوشتن.نه سرگرم کارها شدن و نه ...
چون .... چون .... چون دلتنگ بود!
پرانتز باز: دلتنگی بد دردیه. من فکر می کردم می تونم درمونش کنم. اما باید قبول کنم که هنوز ضعیف تر ازاین غول بازیا هستم. باید از تو ممنون باشم که این درد بی وقفه یک هفته مو که منو مثل مرغا سرکنده کرده بود، مرهم شدی ...به تو مدیونم ...
این روزا خیلی هوای خونه دلگیره. انگار آدم هوا برای نفس کشیدن کم میاره. حتی ماه رمضونم مثل سالای پیش نیست. نمی دونم چرا. انگار یه چیزیش کمه. مادربزرگی باید داشته باشم که فوری بهم بگه کفر نگو بچه، روزه تو بگیر.
امشب اولین شب قدره و ممکنه شب قدر واقعی باشه. بازم شب آرزوها اومده. اما انقد آرزوهام زیاده که نمی دونم از کدومش شروع کنم. این یه ور قضیه ست. چون وقتی به آرزوهام فکر می کنم اصلا می بینم هیچ آرزویی ندارم. نمی دونم تا حالا شده تو همچین موقعیت بدی گیر کنی؟
آدم بی آرزو آدم بی هدفه ... و آدم بی هدف انگار که مرده ...
قیافه مو خوب نگا می کنم تو آینه. نکنه دارم می میرم؟ رنگ پوستم که عوض شده. درست مثل باتری خراب موبایلم. که اولش تغییر شکل داد. بعدشم لو باتری شد و بعد هم بلینگ بلینگ... مُرد ...
دوباره خودمو تو آینه نگاه می کنم. نکنه اصلا از اولشم مرده بودم؟
مطلبی که در زیر می بینید گزارش خبریه که بعد از مصاحبه با عاطقه رجایی همسر شهید رجایی تنظیم کردم.قرار بود این مصاحبه در روزنامه تهران امروز (به تازگی این روزنامه مطلب می دم)چاپ بشه که بنا به مصلحت شورای سردبیری چاپش نکردن.خیلی دوست داشتم این گزارشو بخونین.چون نکات جالبی راجع به اتفاقات اخیر داره.برای همین اینجا گذاشتمش.از دکتر امیردبیری مهر که منو به ایشون لینک کردن ممنونم.
درآستانه سالگرد شهادت محمد علی رجایی در گفت و گو با همسر وی عاطقه صدیقی، پیرامون دو موضوع سوالاتی مطرح شد. یکی شخصیت شهید رجایی به عنوان یک رییس جمهور نمونه در طول تاریخ انقلاب و دیگری مسائل و مشکلاتی که امروز گریبان جامعه اسلامی را گرفته و نظر وی را درباره عملکرد مسوولان در قبال اتفاقات اخیرجویا شدم:
عاطقه صدیقی ضمن اینکه شهید رجایی و مسئولین امروز کشور را به لحاظ شخصیتی و مدیریتی دارای تفاوت های اساسی دانست، گفت: مسئولین باید در قبال اتفاقات اخیر پاسخگوی ملت باشند.
وی با بیان اینکه رفتار امام خمینی با تندرویان صلح جویانه بود، گفت، امام خمینی ره با تندروهای عضو احزاب مختلف به نرمی رفتار می کردند، اما در برابر متحجرینی که با مقدس نمایی هایشان بین مردم تفرقه می انداختند، موضع محکم و انعطاف ناپذیری داشتند و خطر انها را بارها به مردم گوشزد کردند.
همسر شهید رجایی، با بیان این جمله معروف امام که " خون دلی که پدر پیرتان از دست این مقدس نماها خورد،از اغیارنخورد " ، عملکرد متحجرینی را که در زمان دولت شهید رجایی و رهبری امام خمینی با بهانه جویی ها در مقابل اهداف انقلاب موانع ایجاد می کردند، بزرگترین آفت نظام جمهوری اسلامی خواند.
وی در خصوص این افراد، ابراز نگرانی کرد و گفت، افرادی که قبل از رحلت امام مقابل ایشان بودند، امروز برای رسیدن به منافعشان، خود را انقلابی معرفی می کنند.
عاطقه صدیقی دلیل تضعیف هر حکومت را اختلافات درونی دانست و گفت : در اوایل انقلاب و زمان ریاست جمهوری شهید رجایی، عده ای با کشاندن اختلاف نظراتشان به بطن جامعه در صدد بودند تا جامعه را ملتهب کرده و ریشههای انقلاب را سست کنند. برخی از ثروتمندان فرصت طلب هم درجناح این علمای متحجر، سنگر گرفته و هر کدام از احکام حکومتی، اعم از مالیات، تجارت، مالکیت،اراضی مزروعی،کشت موقت،احتکار، گران فروشی و ... را که در تضاد با منافعشان بود، مغایر با مصلحت جامعه عنوان می کردند. اواضافه کرد،علمای متحجربا تحریک این عده، فریاد وا اسلاما سر دادند تا احکام حکومتی وضع شده توسط امام را زیر سوال ببرند و البته تا حدودی هم موفق شدند.
وی در ادامه گفت، علمای متحجری که در زمان اوج اعتراضات مردمی در سال 57 که امام دستور به تعطیلی رسمی و عزای عمومی دادند، جشن های شعبانیه را برگزار می کردند، امروز گستاخانه دم از حمایت از منافع انقلاب می زنند.
وی درباره علاقه شهید رجایی به امام گفت : شهید رجایی شیفته مقام شخصیتی امام ره بود و ایشان را فردی والا، پاک و صادق می دانست. او در ادامه افزود، شهید رجایی معتقد بود، باید در مقابل شخصیتی مثل امام ره خشوع و فروتنی از خود نشان داد.
عاطقه صدیقی با اشاره به اینکه مرجع تقلید باید با تفکرو مطالعه انتخاب شود، گفت، شهید رجایی پس از تفکرو تعقلی عمیق به امام علاقه مند شد و تحت تاثیر شخصیت علمی و معنوی و رهبری دقیق مردم توسط ایشان بود. او در ادامه گفت شهید رجایی که امام را در سال 42 به عنوان مرجع تقلید خود برگزیده بود ،رهبری ایشان در سال 57 راپیامبرگونه یافت.
عاطقه صدیقی اضافه کرد، در عین حال، شهید رجایی نسبت به علمایی که در صحت افکار آن ها تردید داشت، موضعی سرسختانه انتخاب کرده بود.
وی عنوان کرد، فردی که خود را ازشخص معصوم و یا شخصیت والایی همچون امام ره، فراتر ببیند، تصمیمات درستی اتخاذ نخواهد کرد و چنین شخصی صلاحیت دخالت در امور کشور را ندارد.
عاطقه صدیقی ادامه داد، زمانی امام" ره " اشغال لانه جاسوسی و شکستن هیمنه آمریکا را انقلابی بزرگتر از انقلاب اول اعلام کردند. اما عده ای در مخالفت با ایشان گفتند که تسخیر سفارت شوروی مهم تر است. این عده از همان زمان پیروزی انقلاب داعیه حکومت داشته اند و امروز شاهد قدرت گرفتن آنان هستیم. او افزود، چنین افرادی که در برابرسخن افراد والاتر از خود فروتنی و همراهی نشان نداده و دائما مخالفت می کنند، شایستگی برعهده گرفتن مسئولیت های کشوری را ندارند.
همسر شهید رجایی در خصوص ویژگی های رییس جمهور لایق گفت، افرادی باید در مسند امور قرار بگیرند که از رجل شناخته شده سیاسی باشند. وی تاکید کرد ریشه دار بودن رجل سیاسی هیچ منافاتی با مردمی بودن آنها ندارد.
عاطقه صدیقی با اشاره به ویژگی های مدیریتی شهید رجایی گفت، تلاش و پشتکار برای رسیدن به اهداف مهم است، اما کافی نیست. او در ادامه افزود، تدبیر و تعقلی که شهید رجایی در اولویت کارهای خود قرار داده بود، از تلاش شبانه روزی که برای کارها صورت می گیرد، واجب تر و اساسی تر است.
وی افزود، حتی گاهی کار و تلاش زیاد اگر در جهت غلط صورت بگیرد، جنبه تخریبی یافته و برای آینده نظام و ملت خطرناک خواهد بود و در نهایت جامعه را به سمت سراشیبی سقوط سوق می دهد.
او با بیان اینکه ،برای انتخاب یک فرد به عنوان رییس جمهور، باید مجموعه شخصیت او را در نظر گرفت،گفت، سخنان آنی و زود گذر افراد معیار مناسبی برای شناخت نیست. باید تناقض در رفتارها و گفتارها را به دقت مشاهده نمود و بعد از آن قضاوت کرد.
عاطقه صدیقی در ادامه عنوان کرد، چنین رفتاری که در جایی در مقابل یک مساله موضع گیری شود و در جایی دیگررفتار قبل تکذیب شده و موضعی نرم اتخاذ شود، دون شان یک مقام مملکتی است.
وی افزود، فردی که به عنوان رییس جمهور انتخاب می شود یک الگوی فرهنگی برای تمام مردم جامعه است و بنابراین باید در رفتارهای خود دقت زیادی داشته و دچار تناقض در رفتار و گفتار نشود.
او با اشاره به اینکه، دقت در رفتار و گفتار یک فرد برای انتخاب او، زمانی مهم است، که فرد مورد نظر با اصول مطابق با جمهوری اسلامی همراهی داشته باشد، گفت، اگر شخصی با نقشه های از پیش تعیین شده، قدرت را وسیله ای برای ازبین بردن جمهوریت قرار دهد، شایستگی انتخاب شدن از سوی مردم را ندارد.
وی در ادامه افزود، اگر عقاید یک نفر مغایر با اهداف جمهوری اسلامی باشد، هراندازه هم دارای ویژگی های مثبت اخلاقی باشد، برای آینده نظام خطرناک خواهد بود.
عاطقه صدیقی همچنین درباره حوادث اخیر گفت،عده ای بی گناه در جریانات اخیر کشته شدند؛ مسئولیت کشته شدن آنها با چه کسی است؟ مسئولین می گویند رخ دادن چنین اتفاقاتی برای برقراری نظم اجتناب ناپذیر است و در کشورهای دیگر هم اتفاق می افتد. آنها در محضر خدا چه پاسخی خواهند داشت؟ آیا به خدا هم می توانند بگویند که این یک اتفاق بوده است؟ چنین توجیهی از طرف خدا پذیرفته می شود؟
او افزود، درکدام یک از قوانین اسلامی، ذکر شده، مردم عادی بی سلاحی که برای اعتراض به خیابان ها آمده و خشونتی از خود نشان نمی دهند، باید کشت؟
وی در ادامه خطاب به مسئولین گفت، شما در جواب گفته اید که تر و خشک با هم می سوزند وما قصد قلع و قم افراد شرور را داشته ایم. حال سوال من این است، کدام یک از این کشته شدگان جز افراد شرور بوده اند؟ افراد شرور مکارتر از آن هستند که خود را در معرض خطرقرار دهند و این مردم بی گناه بودند که کشته شدند.
وی اذعان داشت، مسئولینی که در مسند امور قرار می گیرند، باید همواره خود را در محضر خدا ببینند و به یاد داشته باشند که جایگاه آنان یک جایگاه موقت است.و اضافه کرد، اگرچنین دیدگاهی وجود داشت، مسلما شاهد چنین اتفاقاتی در کشور نبودیم.
عاطقه صدیقی عنوان کرد، امروز عده ای در دادگاه ها متهم به این می شوند که مردم را شورانده اند.
اما مسلم این است که بسیاری از مردم به شکلی خود انگیخته و بدون نقشه قبلی به خیابان ها ریختند. او در ادامه افزود دلیل این حرکت خود جوش مردمی، اعلام آرا به شکلی بی سابقه و شتابزده بود که شک اذهان عمومی را برانگیخت. وی اضافه کرد، قبل از عنوان شدن موضوع تقلب از طرف برخی، مردم به دلیل قطع پیامک ها و... به انتخابات به دیده شک نگریسته و تا صبح انتخابات پیرامون مسائل آن با یکدیگر صحبت می کردند.
او در ادامه گفت، در واقع نحوه شتابزده اعلام آرا همه را شگفت زده کرد و مردم در اعتراض به خیابان ها ریختند و برنامه ای سازمان یافته وجود نداشت.
همسر شهید رجایی مرتبط خواندن افراد روشنفکرمخالفی را که دستگیر شده اند با باندهای تروریستی، بی اساس دانست و گفت، کسانیکه افراد دستگیر شده را متهم به تحریک افکار عمومی می کنند، باید پاسخگوی این سوال باشند که این افراد چگونه مردم را تحریک کرده اند، آن هم در حالیکه شبانه و در روزبعد از انتخابات دستگیرو روانه زندان شدند؟
وی با بیان این نکته که امروز در جامعه اسلامی محافظه کاری های توام با مصلحت اندیشی بیش از هرچیز به منافع ملت و انقلاب ضربه می زند،گفت، انتظار می رود، افرادی همچون دکتر قالیباف که در جبهه و مقابل سنگر دشمن از خود شجاعت و فداکاری نشان دادهاند، در این موقعیت خطیر، با مردم حق طلبی که خواهان تغییر هستند، همراهی و همدردی داشته باشند.
همسر شهید رجایی در پایان با ابراز نگرانی شدید از اینکه، امروز خطری بزرگ و بسیارعمیق جامعه اسلامی را تهدید می کند، تاکید کرد، گروهی که در گذشته به عنوان فرقه حجتیه در جبهه مقابل امام قرار داشتند، امروزبا تفکرات مصباحیه وبا نفوذ در بین گروه های مختلف مردم، به نام دفاع از ولایت فقیه، در صدد قبضه کردن انقلاب هستند.
دوشنبه است امروز ... صدا و سیمای ما تصاویری از شهر پخش می کند.کلان شهر تهران..! مجری بی بخارش می گوید: شب گذشته تهران در آرامش به سر برده و خبری از اغتشاش !! نبوده است .
آن طرف، فیلم کشته شدن ندا در کادر ذهنم پخش می شود .کاش هرکدام یک صدا و سیمای صادق در ذهنمان داشتیم تا محتاج چنین صدا و سیما هایی نمی شدیم.یک صدا و سیمای عادل و بی طرف.
که وقت پخش مصاحبه های مردمی ،مصاحبه مردم داغدیده و مخالف را کات نمی کرد ...
چقدر این روزها خسته ام....و وقتی به خودم تو آینه نگاه می کردم، انگار که اندازه ۱۰ سال بود که خودمو ندیده بودم .
۱۸۰ نفر کشته فقط در طی چند روز ...هیهات ...خونه های هرکدوم الان رنگ سیاهی گرفته .هرکدوم چند تا آشنا داشتند که الان دل هاشون پر بغض و کینه است؟زخمیا چی؟اونا چند تا آشنا داشتن؟!
احساس می کنم کل محل پرشده از کینه ...نه کل شهر..کل تهران... نه اینم اصلا جور در نمیاد.کل ایران امروز پر بغضه .
شنبه سیاه ... شنبه خونین بود؟!!
بر فراز آسمون شهر ابرهای سیاه رو هم تلنبار شدن.پس چرا از ابرا نه خون می چکه نه بارون؟؟!!
می ترسم آخرش ابرا چیزای بدی ببارن برامون .اگه بغض و کینه وانتقام باشه ... اگه بغض و کینه باشه وای به حال بعضیا ... وای به حال بعضیا که من ننگ دارم بگم هم وطنم باهاشون ...
من دلم واسه پرنده هایی که رهاشدن نمی سوزه. دلم برای پرنده هایی که اسیرن و قراره اسیر بشن می سوزه .دلم واسه حنجره هایی که قراره خفه بشن می سوزه ...
دل من می سوزد که قناری ها را پر بستند
که پر پاک پرستو هارا بشکستند
که.........................................................
پی نوشت۱ : گمان ندارم که دیگر دل من و ما در دل شب خواب پروانه شدن ببینه.چون قبل ِ اون دست خشن تبرداران خوشه رویا هامونو چیده ...
پی نوشت ۲: شنبه ای که گذشت یک هم وطنو که از در ِ خونه اش واقع در آزادی سرک می کشید تا آشوب ها !! رو ببینه،به ضرب گلوله کشتند.حالا برای تحویل دادن جنازه اش 400 هزار تومان حق تیر خواستن! اینجاست که ننگ دارم از این که بگویم ایرانی ام ...
سرزمینی که در آن حقّ تیر بیشتر از حقّ رای است و رای دهنده ...
یاد شعری از شاملو افتادم که تنش این روزها حتما تو گور می لرزه از این همه جنایت:
هراس من- باری- همه از مردن در سرزمینی است
که در آن، مزدِ گورکن
از آزادی آدمی افزون تر باشد ...
پی نوشت ۳: یه زمانی یادمه فریاد می زدیم؛ آمریکا، آمریکا، مرگ به نیرنگ تو ! خون جوانان ما ! می چکد از چنگ تو ! حالا به کی باید این حرفو بزنیم؟! به آمریکاییا؟یا انگلیسا؟!
شخصیت بعضی از ماها که هرجا کم می یاریم میندازیم گردن این و اون،چقدر شبیهِ شخصیت مالیخولیایی دایی جان ناپلئونه که همه چیزُ از چشم "انگلیس" ها می دید! و نمی دید که خودش چه اشتباهات بزرگی کرده ...
تسلیت می گویم به کسانی که منفورترین نام ها در تاریخ ایران را به قیمت پستی چند ساله برای خود خریدند...
تبریک میگویم به ملتی که گرچه به زعم خود پسندان و دروغگویان بازیچه شد،اما در نهایت بیدار شد ...
تسلیت می گویم به مادران داغداری که فرزندانشان قربانی این انتخابات شدند و به خاک وخون کشیده شدند...
تسلیت می گویم به کسانی که در حق هم وطنان خود چنان بدی کردند که حتی یک متجاوز بیگانه غربی در حق یک ایرانی نمی کند...هم آنان که طرفدار ریاکاری بودند و با جشن گرفتن این پیروزی دروغین در حق هم وطنانشان خیانت بزرگی مرتکب شدند...
تبریک می گویم...تبریک به ایران و ایرانی...گرچه بعضی ها هنوز خوابند و ستمگری ها را نمی بینند،اما نزدیک است آن روزی که دوباره قلب هر ایرانی برای ایران و ایرانی بتپد........
هرچند زیاد دوست ندارم راجع به مسائل سیاسی حرف بزنم و بیشتر دو ست دارم بشنوم.اما با جریانات داغ سیاسی این روزا و مچ بند سبزی که خودم بستم،خواه ناخواه وارد بحثای سیاسی شدم.
این روزا خیلیا مث من که قبلا عقاید سیاسیشونو زیاد تشریح نمی کردن،به تکاپو افتادن تا یه اتفاق هرگز نیفته و اتفاق بهتری جایگزین اون بشه !
هرچند دولت اسبق با بالا بردن حقوق باز نشسته ها و درآوردن اشک عوام الناس رای میلیونی برای خودش خریده،ولی ماهم دیگه نمی تونیم بشینیم و مث انتخابات مجلس عرصه رو واسه بقیه (همون دوستداران اصول و اساس و پایه) خالی کنیم.
هرچند که من در انتخابات مجلس با دونستن این نکته تاسف آوریعنی قهر ملی از صندوق ها و بالا رفتن اصولگراها با درصد کم آرا(بعدها گفته شد 13 درصد)،و کاملا نا امیدانه رفتم و رای دادم !
حالا دیگه همه می دونیم که قهر ملی نه تنها فایده نداره،بلکه به نفع خیلیا می شه تا این وسط از آب گل آلود ماهی بگیرن.دلیلشم واضحه! اونایی که عاشق رییس جمهور اسبق هستن که صد در صد رای میدن.
اما اونایی که رایشون ممتنعه همچنان رای نمی دن و اتفاق تلخ انتخابات مجلس تکرار می شه ! یعنی یه نفر با کمترین درصد آرا میاد بالا و می شه نماینده ایران وایرانی !
پرانتز باز1 : (همراه شو عزیز و همراه کن نوع بشر را ... نغمه ء آزادی نوع بشر سرا....)
پرانتز باز 2 : (قابل توجه کسایی که می خوان هوای گرم و خفه و اختناق،کمی خنک تر شه :چه به کروبی رای می دین چه به موسوی،فرقی نداره،یادتون باشه تا می تونین به دوست وآشناهاتون تو شهرستانا اس ام اسای تبلیغ موسوی و کروبی بزنین.چون اینطور که به نظر می رسه تهران از نظر تبلیغات به اندازه کافی تغذیه شده و شهرستانا نه)
پرانتز باز ۳: (اون باز نشسته هایی که می خوان به رییس جمهور اسبق رای بدن. چون حقوقشونو زیاد کرده و به فکرشون بوده هُیچ فکر کردن که به همون نسبت بلکه هم دو برابر با سیاستهای غلط ایشون تورم داشتیم و اونها کما فی سابق نمی تونن به قدر ریالی پس انداز کنن؟؟! )
نمی دونم چرا آدمایی که دوست دارن خودشونو مطرح کنن و یا آدمای پر ادعایی هستن(ولی در واقع هیچی نیستن) اغلب یه اخلاق مشترک دارن.
که فکر می کنن سقف آسمون احیانا سوراخ شده واینا افتادن پایین و بقیه هیچی نیستن و خنگن و ...
واونا باهوش ترین و برگزیده ترین افراد جامعه بشری اند !
اگه شما هم 4 تا از این آدما رو خوب زیر نظر بگیرین،شرط می بندم به نتیجه من می رسین.کارشم دو دقیقه ست.دور و برمون از این آدما زیادن.خیلی زیاد.اینجور آدما تقریبا تو هرجمعی سر و کله شون پیدا می شه تا عرض اندام کنن !!
آدمایی که در تلاشن تا خودشونو مطرح کنن(چون هرگز اونطور که می خواستن دیده نشدن) !
از اون طرف،آدمایی که واقعا بارشونه،خیلی کم هستن ؛ درخت هرچه بار و برش بیشتر، افتاده تر ...
حالا ما اساسا باید با همچین آدمای از خود راضی ای چه کنیم؟
هیچی ! دستامونو لابد به علامت تسلیم ببریم بالا؟ها؟
نخیر. بنده باید عرض کنم که اصولا ، با همچین تزی مخالفم که باید درچنین مواقعی سکوت کرد ورفت به باغ بی خیالی! این دستورالعمل اینجا جواب نمی ده.
من می گم ،برعکس باید گاهی به اون آدمه فهموند که اشتباه میکنی.زیاده رویم نیست ، حتی اگه یه کم سر درد بگیره(واسه اینکه از بین ابرای رویاهاش با مخ میاد تو آسفالت ! )
حالا چرا؟
جوابش معلومه.چون اینجوری هم یاد می گیری که چجوری می شه یه تودهنی مختصر و بی خرج به آدمایی زد که تو قله ها سیر می کنن(درحالی که رو زمین آبرفتی نشستن ! )و هم اینکه میدون رو تمام و کمال تقدیمشون نکردی !
حالا لابد می پرسین چطور به سرم زد که راجع به همچین موضوعی بنویسم !
خب....به هرحال بعضی از مسائل هست که به قول هدایت مثل خوره جون آدمو می خوره و زخم می کنه! زخمایی که واقعا سطحی اند.ولی تا عمق وجود آدمو می کاون (با دردای بگیر نگیرشون)
دلیل منم همینه.اینکه دلم می خواد حداقل قشر روشنفکر، یه همچین آدمای پر مدعایی رو از دامانشون دور کنن!
آدمایی که تو، جوّ حاضر و آماده و آروم، بانگ " منم منم " و فریاد " کجاست دموکراسی" سر می دن و تو شلوغیا و زیر یه کم فشار، کلیه شونم حاضرن بفروشن تا خلاص شن !
همون آدمایی که تا صحبت از حقوق بشر و زنان می شه، دست می گیرن بالا و می گن ما هم هستیم تا از معرکه عقب نمونن و همیشه آپ دیت باشن ! ولی همین که پای منافعشومن می یاد وسط، آبروی هرچی آزادی خواه و حقوق بشر طلبه ،با کاراشون می برن !
به هرحال مردم هم عقلشون به چشمشونه و می گن مشت نمونهء خرواره.همین می شه که بعضیا از در شوخیای بی مزه در میان (تا خودشونو بکشن بالا) و اصلاحاتو مسخره می کنن و واسه جملهء "اصلاحات خون می خواهد" هزار جور کاریکاتور اجق وجق و بی ربط می کشن !
اما دوباره برمی گردیم سر جان کلام ! این آدمای متظاهری که گفتم دور و برمون زیادن،حتی به خودشونم تلقین شده که واقعا ریشه ای دارن و برگ وباری !
چرا؟ چون هنوز با اونهمه هوش سرشار ! نمی دونن که روشنفکر بودن ،روشنگریه و روشن کردن ذهن مردمی که تو جریان زندگی روزمره حل شدن و فرصت روشن شدن نداشتن.
تویی که فرصتشو داشتی باید این انگیزه رو به مردم بدی.نه اینکه ژستی بگیری و سیگاری دود کنی تو کافه خلوتیای خودت و درحالیکه نشعه از تعریفای اطرافیانتی (بخاطر سخنان نغزت !) از اصلاحات حرف بزنی و حقوق بشر!
و یا با هزار و یک خبر جامعه بشریت که هر روز از اینترنت و روزنامه وده جور منبع دیگه در می یاری، سعی کنی همیشه حرفی واسه گفتن داشته باشی و نوک جمعو بچینی !
نه عزیز،نه جانم ! اصلاحات نه دود می خواد،نه ژست،نه کلمات پر تاب و عتاب،نه یه آدم از خود راضی که دیگرانو عوام و یابو فرض کنه و خودشو هوش برتر!
یکی می گه روشنفکری و رو شنگری خون می خواد.منم می گم باید تو خونت باشه.بهتره بگیم این چیزا دل و جون می خواد! نه فریاد منم منم!
پس بیخود اسم اصلاحاتو و جامعهء روشنفکرو خراب نکن.که اون طرف ترازو هم بخاطر این مشت نمونه خروار ، واسه خودش هورا نکشه !
تا بیشتر از این مردمو بی انگیزه نکنیم که دائم سر هر گذری بشنویم : اصلاحات مرده، زنده باد سیب زمینی .....
۱.استاد روزنامه نگاری عملی عجیب گیر داده که میندازمتون! صفر میدم بهتون! حالتونو اخذ میکنم و از این حرفا! آخه استاد جون ما که میدونیم شما دلرحم تر از این حرفایی! چرا جو کلاسو خفقان میکنی و جذبه میگیری،همین جوریشم با جذبه ای :D
2.گیر میدن به آدم که ابروهات تا به تاست.بابا من میخوام با ابروهای تا به تا زندگی کنم.اصلا کی گفته تقارن تو زندگی خوبه؟
3.هیچی تو زندگی بدتر از این نیست که یه کتاب غیر درسیو مجبور شی با رنج و عذاب بخونی.کتاب مرشد و مارگاریتا ی بولگا کف الان واسه من یه همچین حکمی داره.خودمو کشتم (به معنای واقعی کشتم) تا به صفحه ء 50 برسم.درست مث اینکه سر بالاییای پارک چیتگر با مشقت پا بزنی واسه دوچرخه ت! میدونی که چقدر سخته!
حالا خداروشکر افتادم تو سرازیری کتاب.ولی انگار هنوز یخورده شیب داره.بعضی فصلا انقد روندش کند و حوصله سربر میشه که دلت میخواد نویسنده رو مرده و زنده شو گیر بیاری و خفه ش کنی!
این پونتیوس پیلاطس کتاب بولگاکف درست همونقدر مارو به فنا داده که روسا کابارکاس تو کتاب دلبرکان مارکز! بس که نیم خط درمیون اسمش تو کتاب میاد!
4.از اسمی که واسه مجله م انتخاب کردم،خیلی راضیم.فقط میترسم این اجنه بخاطر اسمی که انتخاب کردم بیان یقه مو بگیرن که چرا از اسامی ما انتخاب کردی!
سوتفاهم نشه.پروژه ء مجله مربوط به واحد گرافیکه که باید یه مجله رو با لوگو و دفتر و دستک ش طراحی کنیم.
یک قصه:
باید اینجا زنجیری از حرفهای رکیک را به کاغذ میکشیدم.اما...باخود میگویم...که ذات من این نیست.ذات من نوشتن است وبس...
ونوشتن عین صداقت با خود است...
وآن هنگام که وقیح و رکیک می نویسم، هرگز با خود صادق نیستم...
...........................................................................................................................................
ستارهء کوچک و پر نور قلبش رو به بی فروغی میرفت.حالا ستارهء کوچک قلبش داشت تبدیل به کابوس تمام شبهاش میشد.شبهایی که از شدت درد، مسکنهای قوی و رنگارنگ میخورد،این کابوس هم پر رنگ تر میشد و واقعیت زندگی جلوی چشماش رژه میرفت..واون وقت با این تفاوت که اونقدر غرق قرصها بود که نمیتونست از خواب بیدار شه و خودش رو از چنگ کابوسها رها کنه.
کنارش نشستم.دستم رُ روی پیشونی تب دارش گذاشتم.حتی رمقی نداشت که دستام رُ مثل همیشه بگیره.با چشمان نیمه باز زل زده بود به پیشونی خود من.
میخواستم برام بگه و اون نمی گفت..
با همون بی رمقی چرخی زد و رو به دیوار لم داد.انگشتش را به دیوار میکشید.تنها نقطه ء اتصالش به اون دیوار همیشه مهربان خنک بودند.انگشتها رو میگم.حال اینکه تمام تنش تبدار بود و اونقدر از دیوار برای اونهمه تب کم بود..
: دیگر من نه آن ماهی قدیمی ام.دیگر کالبدم بوی انجماد میدهد.دیگر آن ماهی سبکبال نیستم که هر سوی رودخانه میرفت و شنا کنان در آرزوی رسیدن به دریای بزرگ بود...
اینهارو من از زبون خودش شنیدم.خود خودش..بی اونکه انتظار داشته باشم با اون بی رمقی حرفی بزنه.نه اینکه نخوام بشنوم.ولی اصلا انتظار نداشتم..
و اون میگفت ومن پی بردم که...
: حالا که در تور افتاده ام،دیگر برای همیشه از رودخانه جدا مانده ام.حالا بین دستها مانده ام.دستهای ماهیگیران که ازهر سردخانه ای سردتر است،مرا به انجماد سردخانه ای هل داده است.
هرچقدر هم که ماهیگیران هر صبح، بی وقفه در دستان خود ها کنند!
بوی نای سردخانه میدهم.وبرایم از این همه اندوه، واز آن همه شنای بی دغدغه در آبهای غیر آزاد، تنها قلبی یخی مانده است.
ماهی کوچک تشنه لبی شده ام که پولکهایش را دستان زمخت حقیقت ماهیگیران کنده است.عریان در برابر انجماد دستها ،یخ زده است.
هر ماهی که از آبی دور افتاد،گرچه آبششهایش از شدت حجم سنگین هوای بیرون تکان بخورد،اما همان دم که از آب جدا افتاد می میرد..
و رودخانهء کوچک من ، آن دنیای پاکی ها و سادگیها دیگر مرا در بر نمیگیرد.
چه،ماهی باید باید بوی زهم آب زلال جاری دهد.همان دم که بوی نای غربت و دستان زمخت ماهیگیران را گرفت،دیگر برای همیشه از وجود رودخانه خط میخورد.
رودخانهء کوچک من شده است،دلوی پر از آب،که گوشه ای افتاده و تنها برای تر کردن لبها خوب است.
بیهوده هم است.آخر، اشکها ی ماهی ،کفاف تر کردن لبهایش را میدهند.اما لبها هرگز تر نمیشوند.چراکه،خشکی هوای ساحل سرسخت تر از اینهاست..
اما نه.. من ماهی رودخانه هم نیستم..ماهی دریایم..آن دریایی که خود به آبهای آزاد راه دارد.
من گرچه ماهی ام و چشم که برهم میگذارم، رویای طلایی ام شنا در آبهای آزاد است،اما از تبار جاناتان هستم.
جاناتان را که میدانی؟همان مرغ دریایی افسانه ای..
همان که آنقدر به صخره ها خورد و پرهایش افتاد تا به آسمان هفتم رسید...
باید آنقدر پولکهایم بیفتد وآنقدر به دیواره های این دلو بخورم،تا یک بار،تنها یک بار که ماهیگیر به ساحل میرود،آخرین وبهترین پرش را داشته باشم...تا به دریاهای دوری که همان نزدیکیست، برسم..
خوب میدانم...که باید..بهترین پرش را آن وقت باشکوه داشته باشم..
هر شب مسکنهای رنگارنگ که چشمانم را خواب آلود میکند، این اولین رویای طلایی من است.
سر خوردن و سر خوردن و سرخوردن ..مستانه...با باله های پراز پولک..در اعماق آبهای آزاد..
نمیدانم..شاید روزی این رویا را ماهی بعدی که به این دلو افتاد در چشمان باز ماهی مرده ای بخواند،که تمام عمر آرزویش رقصیدن با باله های پر پولک در بی کران دریا بود...
........................................................................
هیچوقت اینطوری بی وقفه نگفته بود.اون میگفت ومن پی بردم...
پی بردم که تمام این مدت با دیوار بوده ...
.........................................................................................................................................
فرنوش.اسفند۸۷
امروز رفتم باغموزه.همون بوستان خلیج فارس که تازه آکواریومشو افتتاح کردن.
یه سری بچه ی شیطون بامزه ی 4،5 ساله هم اومده بودن واسه دیدن.البته از نوع ارمنی!
یه دختربچه ی خوشگل و باهوش بینشون بود که اسمش مالنابود.با موهای بوروچشای درشت و شیطون سبز..ده برابر مالنای توی فیلمه ،تودل بروتر..
بیچاره با اونهمه شیرین زبونی فقط ارمنی حرف میزد و وقتی بهش گفتم ارمنی بلد نیستم ،با چشمایی که از شیطنت و معصومیت برق میزد زل زل نگاهم کرد وبا فارسی سلیس جوری که انگار خیلی براش مشکل بود،گفت:
"اسم من مالنا است ، این دوست من است.. لیلیام! " وبا دستای غرق در رنگش به یکی از بچه ها اشاره کرد.
یه لحظه احساس کردم، مربی اینهمه بچه ی تپل مپل باهوش شیطون بودن چه کیفی داره!
ولی وقتی یکیشون با دستای رنگی پرید توبغلم ،یکم پشیمون شدم...
مربیشم فوری از بغلم بیرون کشیدش و کلی دعواش کرد...طفلکی...
البته فکر میکنم خود ارمنیا هم زیاد دوست ندارن با مسلمونا قاطی شن....
........................
یه پسر بچه ی شیطونم بود که قیافه ش شبیه امی نم بود و در حالی که همه بچه ها داشتن دستاشونوکه تا آرنج غرق گواش شده بود میچسبوندن به بوم ، نشسته بود یه گوشه و رنگاروبا هم قاطی میکرد.مربیا هم یکسره دعواش میکردن که چقد شیطونی!
اما آخرسر که رفتیم بالا سرش دیدیم ،به!!چه رنگای معرکه ای درست کرده تنهایی ...که از یه پسربچه ی 4،،5 ساله بعیده..
معلومه که قراره یه هنرمند درست حسابی واسه خودش بشه...
.........................
آخرش خیلی از بچه ها بدون خدافظی،سر مست از بازی رنگاو شیطنت بی دغدغه و البته کلافه از گرما رفتن..
والبته مالنا با قهر از من جدا شد.
مالنای کوچولو..فقط به این خاطر که نذاشتم از محوطه دور بشه و سپردمش دست مربیش!
اون یک ساعتی که با بچه ها بودم،خیلی زودگذشت و پراز انرژی مثبت بود..
بعدش رفتم دانشگاه و بازهم دودوترافیک و سرسام و دغدغه...از اونجا خونه و بازهم دود و ترافیک و سرسام و دغدغه.....................
پی نوشت: این پستو واسه دل خودم نوشتم..مث خیلی از پستای دیگه میدونم از سرو ته ش چیزی گیرتون نمیاد !!
کتاب خوندم...روزنامه های مختلف..سیاسی..اقتصادی..اجتماعی
کتابای مختلف
زیاد
زیاد
زیادتر..
این یه مدت کارم همین شد و درسم هم
می خواستم ذهنم پر شه
از معادلات
از روحیات آدما
از حساب کتاب زندگی
از اعداد و چگالی ها
از محیط و پیرامون
از خرافات و عقاید
و...
این منم؟!!خود من؟! که از شنیدن بیزار بود؟؟
مدام می نوشت و حالا
تنها شده دو گوش شنوا..دو چشم ولع زده
که بهشت و جهنم رو جور دیگه یی می بینه
دیگه از یه بیمار مسری نمیترسه
شاید هم یه دیوونه رو درک کنه
ودر بلوغی که در انتظارش بود بی اونکه بدونه
حل میشه
(آغاز زندگی بود وقتی نفس کشیدیم
با هر نفس هزار بار به سوی مرگ دویدیم ..)
...............................
قلم از من چی میخواد؟؟
به جز نوشتن؟؟به جز برگ دفتر ساییدن؟؟
اینهارو گفتم و گفتم و گفتم
اونقدر که مجذوب از حرفای خودم به خواب می رفتم
اونقدر که در فریفتگی وجود خودم
ته نشین می شدم
در خواب بودم و بیدار بودم..
و حالا
قلم ..وقتی سراغش رو می گیرم
با من قهر کرده..بیگانه شده
جوهر این قلم خشک شده
من میدونم
میدونم
زمانی خواهد رسید
که دستهام
دستهای حساس و تشنه ی نوشتنم
حسادت می کنن
به این یه جفت گوش شنوا
تنها و تنها اگر!!
یک بار دیگه ننویسم..
دوستان خوب من تو این مدت یکی از فرشته های سرزمین عجایب یه وردی خوند که کامپیوتر آلیس غیب
شد و دیگه نتونست مطلبی پست کنه..پس عذرشو بپذیرین و و بیشتر از این خجالت زده ش نکنین!!![]()
بر میگرده!!! خیلی زود و ممنونه که فراموشش نکردین![]()
از خاطرات دوران کودکی و تخیلاتتون بگین...
دارم یه داستان کودک می نویسم..اسمشم پری و آرزوهای بزرگه..نه.اشتباه نکنین.هیچ ربطی به اون قضیه ی محیط زیست نداره..سبکشم سبک داستان های مینی مالیستی امریکاییه!!(داستان کوتاه)
راستش ایده های زیادی تو ذهنم دارم..ولی اونارو گذاشتم واسه سریای بعدی مجموعه..
دلم می خواد اولین داستان با یه موضوع خیلی عالی شروع شه..
کافیه شما!!بله همین شمایی که نشستی پشت کامپیوتر و این پست رو می خونی کمی از خاطرات با مزه ی کودکیت و اینکه چه تخیلاتی داشتی برام بگی..
شک ندارم تو بهترین ایده رو می تونی بهم بدی!!
پس کمکم کن..منتظرم...
گرچه گاهی زندگی بی رنگ بود
در هوای کوچه مردی بی سبب دلتنگ بود..
بودن وماندن..تنفس بی صدا !!
در میان ملک اجدادی خود هم ننگ بود
لیک مرغی در هوا پر می گشود
گرچه در مشت زمین هم سنگ بود
لیک مرغی در هوا پر می گشود
پر گشودن!! مرغ اگر هم لنگ بود..

......................................................................................................................................
پی نوشت : یکی از دوستانم که قلم خوبی داره متنی با فضایی کاملا سیاه و سیاسی پست کرده بود که الهام بخش خوبی برای گفتن این شعر شد.
جای نظر این شعر رو براش گذاشتم، بد ندیدم این جرقه ذهنی رو! در وبلاگ بذارم تا شما هم برای نطر من! نظر بدین!!! (چه نظر تو نظری شده!!)
در فضای تیره و هاشور خورده امروز که هر چیزی بدتر از قبلش میشه گاهی می شود نیم نگاهی به آسمان انداخت..
یک کار نوشتن بهم پیشنهاد شده که برای یه طرح زیست محیطی یه سری شعر کودک بگم..و چند تا داستان کودک هم برا ی ارتقا مثلا فرهنگ کودکان در رابطه با محیط زیستشون!!(چه اسم طویلی یدک می کشه!خدا کمکم کنه)
طرح خوبی به نظر می رسید.داستان و شعر خیلی سریع برای بچه ها تبدیل به باور میشه.البته اگر گیرا باشه و دیگه شاید پس فردا که بزرگ شدن مث ما یه تبر بر ندارن بیفتن به جون رگ و ریشه ی زندگیشون!!
خوب منم شروع کردم به نوشتن اولین شعر کودک از این مجموعه.
دعا کنید این شعر اولی که شروع کردم به دلم بشینه ...وگرنه اینم نیمه کاره می ره قاطی بقیه
یه عالم نوشته ی نیمه کاره دارم که چون به دلم ننشسته نیمه کاره رهاشون کردم
البته بگما همه شونو به هوای اینکه یه روز به دلم می شینن بالاخره!!مرتب وتمیز نگه داشتم.
هرچی باشه بچه هام هستن طفلکا..آدم مگه می تونه بچه هاشو دور بریزه؟؟
حالا هر چه قدر هم که اون جوری نباشن که آدم آرزو داشته!!
..........................
خلاصه دعا کنید دیگر..
از اون جایی که سه چهار سال پیش کارتای ملی ما اومد دم در خونه ولی کلاه آی با کلاهش(آ از آبا) رو خورده بودن ما هم بی هویت مونده بودیم!! (۱)
از اون جاترش که تو خونمون در این یک فقره هم مراسم ختم هم چهلم و هم سالش گرفته شد و حتی مراسم به سالهای بعدی هم کشیده شد و بهانه ی دیگه ای نموند یکی از اعضای خانواده (کسی نیست جز پدر) رفت مدارک ما رو مجددا بده تا ما هم کارت ملی دار شویم!
بله! من هم از چند روز دیگر نشان دار خواهم شد!
بله که این است!!
کارت ملی ـافتخار ملی!!
پاورقی ۱ :برای اینکه دچار سو تفام فانتزی نشین: (آبا) هم یک نوع فامیلی است در نوع خودش!!
پی نوشت :حالا که خوب فکر می کنم به این نتیجه می رسم که این چند سال چه ضرر هایی رو متحمل شدم که از این افتخار محروم بودم !!
|
|