|
آلیس در سرزمین عجایب
|
||
|
دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند |
با چشمانی متورم از بغض
گوشه تختخواب می خزد
و نگاهش می کنم...
انگار بین ما سال ها
شکا فی ست
از ترک...
پیا م هایم را چک می کنم
همه یک چیز مشترک دارند
تنها یک تفاهم
بی تفا همی
بی تفا وتی
زیر چشمی نگاهم می کند
انگار مواظبم هست
نکند مواظبش باشم
پیام هایش را چک می کند
همه یک تفاهم دارند شاید
بی تفاوتی
من و او هم یک تفا هم داریم شاید
بی تفاوت شدن
به سکوت همین پیام ها...
ومن باز می روم
خوا هرم میماند و
اتا قی اندازه همه ی آرزو هایش
شدنی ها و نبودنی ها...
و من می مانم این جا
در قلمرو خود
اتاقی اندازه ی
همه ای کاش هایم
و ما می مانیم و یک شکاف
یک اتاق فاصله
از ذهن من به او...
حالی که همان یک اتاق
شکافی ست
اندازه ی
همه ی سال های زندگی مان...
...
خیلی بد
در عرض اتاقم قدم میزنم
حتی بغض هم ندارم
بازم سنگ می شم
مثل دفعه قبل
مثل دفعات قبل
نمی دونم تجربه داشتی یا نه؟
دلت میخواد با همه وجود فریاد بزنی
از درد
از بغض
از خشم
حتی از ترس
ترسی که نا خود اگاه سراسر وجودتو میگیره
ولی فریاد نمیزنی
میترسی کسی صداتو بشنوه
برای همین همه چیو تو وجودت خفه میکنی
اون چیزی هم که آزارت میده
فرصت طلبانه یه گوشه امن تو وجودت جا خوش میکنه
سال ها...سال ها...سالها...
حتی فراموشش میکنی
ولی اون با تو رشد می کنه
......................................
می خوام راه برم
تمام پیاده رو
قلمرو من باشه...
میخوام فریاد بزنم
شعرمو
شعرامو
همه اون چیزی که
چند ماهه تو گلوم جا مونده
هزار جور کاغذ رنگارنگ جلومه
خودکارو میگیرم دستم
ولی..
هیچ کس منتظرنیست
منتظر شعر تازم
منتظر اون چیزیه که خودش میخواد
.............................................
می خو ام راه برم
تمام اتاق
قلمرو من
می خوام ننویسم
میخوام حرفی نزنم
میخوام این عروسکه رو محکم بغل کنم
نمی خوام فریاد بزنم حرفامو
نمیخوام یه آدم تازه
یه مرده دیگه
سنگ صبورم باشه
.........................
راه می رم...
پی نوشت من :یا دداشتی کودکانه بر لحظاتی احمقانه...
|
|