|
آلیس در سرزمین عجایب
|
||
|
دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند |
داشتم فکر میکردم چرا این مدت این قدر کم نوشتم.......
دفتر سفیدم همین جور سفیدسفید موند
مداد سیاهمم همون جور تیز تیز
من اصلا می خوام بی هویت بنویسم
شاید بخوام توهماتمم قاطی اینا بنویسم
اون وقت پس فردا نمیگن این دختره عقلش پاره سنگ بر میداره
"من باید تظاهر کنم"
............................................
بعد با خودم گفتم نه شاید من هنوز خیلی نادون تر از اونم که بنویسم
هر کی خوندن نوشتن بلده که نباید
یه خودکار بگیره دستش و نوشته هاشو به خورد این اون بده
بعد با دی به غبغب انداختم و با خودم فکر کردم
نه با با اونقدرام که بد نمینویسی
از خیلیا بهتر مینویسی
شک نکردم که ا ون نیمه ی خود شیفته وجودم لجش در اومده و دست به کار شده
همون نیمه ای که هر وقت به خودم میگم
داری در جا میزنی
با ابهت خود نمایی میکنه و بهم این جمله رو تلقین میکنه
"من هیچوقت در جا نزدم و نمی زنم"!!!
با این همه میدونستم اینم دلیل جالبی واسه ننوشتن نیست
این بود که بعدترش با خودم گفتم
دلیلش روشنه دیگه احمق!
تنبلی دیگه
تنبلی مث خوره چنگ انداخته بهت
اونقدر تنبل شدی که دیگه حوصله ی نوشتنم نداری
بعد یکی که نمی دونم کی بود
اومد یاد اوری کرد که
ااا...اگه تنبله پس چطور این همه کتاب می خونه
اون یکی گفت
تظاهر میکنه بابا
می خواد بگه مثلا منم از قشر روشنفکرم!!
این یکی که حرصش در اومده بود با سماجت کودکانه ای گفت
نمیخواد بنویسه دیگه...نمیخوااااااااااااد
تنبلم نیییییست
قشر روشنفکر که دیگه این روزا کتاب نمیخونه
همه کتاباشونو خوندن
درساشونم حفظ کردن
حالا دارن به بقیه سر مشق میدن طفلکی!!
فقط من و تو موندیم
دیگه هیچ صدایی نبود و سکوت
شاید اون یکی کم آورد
شایدم دلش سوخت
بعد تر ترش به خودم گفتم
شاید موضوع ها تکراری شده
نه... این بود...
ولی دقیقا هم این نبود
میشد یه مطاب تکراریو دهها بار یه جور دیگه نوشت
...............................
گفتم:آهان فکر کنم اینه
می خوام از خو دم و هرچی که به خودم مربوطه
هرچی که تو فکرم میگذره فرار کنم
درست مث وقتایی که می خوام همه ی مشکلاتو انکار کنم
همه ی تصورات در هم برهمو نابود کنم
برای همین میخوابم
یه خواب زمستونی...
مگه نمیشه فکر آدمم به خواب زمستونی بره
قلم آدم حتی...
نه این که این نبودا...
ولی خود خودشم نبود
............................
برای همین بود که به خودم غر زدم
ای بابا ول کن دیگه
اصلا به تو چه این حرفا؟
مگه نه این که این روزا همه میگن نمی خواد فکر کنی
این حرفا به درد تو نمیخوره...
بعدش یاد قصه ی اولدوز و کلاغ های خدا بیامرز صمد بهرنگی افتادم
همون جا که ننه کلاغه می گفت:
زن بابا واسه این برای اولدوز این پستانک را خریده بود که همیشه آن را بمکد
و مجال نداشته باشد که حرف بزند و درد دلش را به کسی بگوید...
من برگشتم...اگرچه خسته
ولی با انرژی بیشتری شروع میکنم...
|
|