|
آلیس در سرزمین عجایب
|
||
|
دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند |
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی ..از نهایت شب حرف می زنم..
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم....
زیر لب این قطعه قدیمیو می خونم..سرما خوردم،انگار دل ادم هم ابری میشه و توی این هوای نیمه بارونی و نیمه ابری می خواد بباره...
همه چی عین یه خاطره از جلو چشام محو میشه، به همین اسونیة عین یه تابلوی نقاشی..باید جدا شم ،از دستای پینه بسته زمان ، باید سفر کنم..برم!
اینجا می نویسم.. از همه اون چیزایی که باید ..یه فصل جدید میتونه یه زندگی جدید باشه و یه دنیای جدید..یه پنجره که می تونه رو به همه چیزای قشنگ دنیا باز بشه.....
پی نوشت: من فرنوش هستم.دانشجوی سال اول روزنامه نگاری علامه و از امروز می خوام اینجا بنویسم.چیزایی رو که شاید سالها لابلای کاغذ نوشته هام داره کم کم محو میشه.
|
|