گاهی گذشته از همه یِ وزيدنهايش
می ماند باد
در پيچ كوچه ای
و نگاه می كند: پنجره را
و زير پنچره: درخت را
و پایِ درخت: سايه را
می چرخد زمين و سايه بلند می شود
كوتاه می شود
پاييز می شود ــ بهار و
بهار می كند درخت
و در زمستانش
ديگر درخت نمی داند
كه آمد و رفته ؟
پنجره نمی داند
كه بازاست يا بسته ؟
و باد
باد نمی داند
بوزد ، برود ،
وزيده است يا رفته ؟
.....
گهگاهی هم چنگ می زند
بر سيمِ خارداری
كه نوزد ديگر
و بماند
مثلِ يك تكه پارچه یِ ريشْ ريشْ
و بالْ بالْ بزند
در بادِ ديگری
اين باد.....
|
+|
ساعت   توسط فرنوش
|